تبليغاتX
سلوک باران

سلوک باران

منتظران مهدی به هوش باشیدحسین رامنتظران کشتند

بیانات امام خمینی در مورد رهبر


" يک نفر را مثل آقاى خامنه‌ای پيدا بکنيد که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى اش بر اين باشد که به اين ملت خدمت کند، پيدا نمى کنـيد، ايشان را من سالهاى طولانى مى شناسم،.» امام خمينى «قدس سره»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 0:18  توسط تبسم  | 

تاج افتخار

برای زن مسلمان جایز نیست که روسری و پیراهنی بر تن کند که بدنش را نپوشاند.

                                                                امام صادق علیه السلام

حفظ چادر در سرای اقتدار

                       دختران را هست تاج افتخار

حفظ چادر حفظ دین و مذهب است

                        شیوه زهرا  و درس زینب است

دختر خوب ، خانمی ! حواست به خودت پرت نشه تو واسه چیز دیگه ای اینجایی ....

خدا در قرآن می فرماید : ( وما خلقت الجنّ و الانس الاّ لیعبدون )

(سوره ذاریات /56)

یعنی :من هیچ جن و انسانی را نیافریده ام جز برای بندگی.

پس هدف اصلی از خلقت انسان ها ، بندگی است.

(بقیشام بخون باشه گلم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 15:40  توسط تبسم  | 

باربی

                                        نفوذ نامحسوس دشمن

                                               عروسک غربی

نمیدانم شما هم تا بحال خواسته یا ناخواسته به دام عروسک باربی افتاده باشید !مثلا فروشنده بقیه پول خردتان را مداد یا پاک کنی به شما می دهد که بعداّ متوجه می شوید که عکس باربی روی آن چاپ شده .

قبل از هر چیز باید بدانیم که ارزشهای فرهنگی آمریکا مثل ایران اسلامی بر ارزشهای مقدس مثل خداباوری ، ایثار و از خود گذشتگی ، کمک به هم نوع ، حیا و .... استوار نیست.

آقا و خانم (الیود و روت هندلر ) در سال 1945 کمپانی متل را در ایالت کالیفرنیای جنوبی آمریکا تأسیس کردند . کار اولیه این شرکت تولید قاب عکس و مبلمان بود که بعدها به ساخت و تبلیغ اسباب بازی های (میکی موس ) تغییر پیدا کرد و بعد ها به تولید عروسک و انواع محصولات باربی پرداخت .

باربی مخفف باربارا دختر کوچک رئیس کمپانی متل است . طبق نظریه کارشناسانان اصولاّ یک عروسک با سن کودک معمولا باید سنی بین

6-4 سال داشته باشد در حالی که باربی ، تصویر و شکل یک زن 23 ساله است با تمام ویژگی های مربوط به یک زن و اصلاّ متناسب دوران شکل گیری شخصیت یک کودک نمی باشد مطلب قابل تأمل این است که مثلاّ در باربی آفریقایی هیچ نوع تغییر خاصی به جز لباس و تغییر اندکی در رنگ پوست مشاهده نمی کنیم در حالیکه در کشورهای مختلف موی بلند ، تپل بودن و حتی لب های کلفت ارزش دارد .

اما باربی به هر جا که می رود یا با همان مو های کوتاه و بور و چشمان آبی و اندام فوق العاده ضعیف و ظریف ظاهر می شود ،تا جایی که طبق بررسی انجام شده اگر انسانی دقیقاّ دارای اندامی چون باربی بود هرگز قادر به راه رفتن نبود و باید چهار دست و پا راه می رفت .

تصویر و نمادهای باربی که چونان ویروس در تمام وسایل مورد نیاز یک کودک از جمله لوازم التحریر ، کیف ، دفتر ، مسواک ، لیوان ، لباس و آدامس و ... یافت می شود که ساخت فیلم های باربی را باید به آن اضافه کرد .

جالب است بدانید طراح تغییرات باربی ( جک رایان ) قبلاّ طراح موشک های (اسپارو و هاک ) در پنتاگون وزارت جنگ آمریکا بوده که شرکت متل او را بخاطر استعدادش در شناخت فرم اندام زنان استخدام کرده است

میشل هولباک نویسنده اسلام ستیز فرانسوی می گوید :

(ما از راه زور نمی توانیم افراط گری دینی را متوقف سازیم پس بهتر است مسلمانان را به فساد بکشانیم باید به جای بمب ، دامن های کوتاه و گوشواره بر سر مسلمانان فرو بریزیم . )

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:33  توسط تبسم  | 

ولایت فقیه

 امام حسین (ع) مسلم ابن عقیل را به کوفه فرستاد تا مقدمات آمدنش را فراهم کند کوفیان در ابتدا استقبال خوبی از مسلم داشتند اما زمانی که سایه مرگ را بر سر خود دیدندمسلم را تنها گذاشتند یعنی جان خود را ازامام خود بیشتر دوست می داشتند مثل ولایت فقیه در زمان ما مثل همان مسلم است ما یسیجیان باید با مسلم زمان خود همراه شویم تا امام زمانمان بیاید اگر مسلم را در این زمان تنها گذاریم  با کوفیان هیچ فرقی نخواهیم داشت و آنگاه به جای لعن کردن کوفیان باید خودمان راسرزنش کنیم...

کروبی و موسوی و بقیه فتنه گران با کار خودشون فقط چهره مملکت و اسلام رو خراب کردند خاک بر سرشان اینها حتی لیاقت مردن را هم ندارند حتی خاک این تربت پاک که مامن شهیدان و انسانهای مقدسی است از پذیرفتن آنها شرم دارد

اخه اینها به چه رویی می خواند به امام زمان خودشون فردا نگاه کنند اینهایی که دل سید علی رو شکستند اینهایی که به سید زمان خودشان خیانت کردند 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 15:28  توسط تبسم  | 

 

عیدتان مبارک

 

گویند که گرد مه زمین می گردد

                             دور فلک و عرش برین می گردد

خورشید ، جمال مصطفی دیده است

                            حیران شده است و این چنین می گردد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:48  توسط تبسم  | 

دعایی از جانب دوست

سبحان الله

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم ، و از نور خویش آتش در ما بیفروز تا در سرمای بی خبری نمانیم .

خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم و دست آن شهیدان را بر پیکرمان آویز تا مشت خونین شان را برافراشته داریم.

خدایا ،چشمی عطا کن تا برای تو بگرید ، دستی عطا کن تا دامانی جز تو نگیرد ، پایی عطا کن که جز راه تو نرود و جانی عطا کن که برای تو برود.

                                                                 آمین

(شهید مهدی رجب بیگی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 15:47  توسط تبسم  | 

اشک و فرشته

بسم رب الشهدا

بعد از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بالاخره یک شب سایه ی مرگ را بر روی خود احساس کرد با خود گفت بالاخره زمان جدایی از نزدیکان و دیدن محبوب فرا رسیده در پوست خود نمی گنجید اما نمی دانست چرا فرشته ی مرگ او را با خود نمی برد؟؟؟؟؟؟؟

فرشته ی مرگ در گوشه ای از اتاق ایستاده و به نقطه ای خیره شده بود دستش را به طرف فرشته ی مرگ دراز کرد به امید اینکه اشتیاقش را ببیند و با خود همراهش کنداما فرشته ی مرگ هیچ عکس العملی از خود نشان نداد

خواست فریاد بزند و از خدا علت کار فرشته ی مرگ را بپرسد اما سرفه های بی امانش اجازه ی تکلم را به او ندادند قطره های اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شدند سرش را برگرداند تا فرشته ی مرگ قطرات اشک و ناتوانیش را نبیند که ناگهان دختر کوچکش را در کنار خود دید که قطرات اشکش چون دانه های مروارید از چشمانش روان بود شاید می دانست قرار است پدرش برای همیشه از کنارش برود .

بالاخره دلیل کار فرشته ی مرگ را فهمید فرشته طاقت دیدن اشک های دخترک را نداشت اما چه میشد کرد ماموریت الهی بود.

فرشته ی مرگ چشمانش را بست تا قطرات اشک دخترک را نبیند و با پدر به دیار باقی شتافت.

 

                                         انا لله و انا الیه راجعون

 

نوشته خودم بود و اون رو تقدیم به همه جانبازان عزیز می کنم که وجودشون برکته برای مملکتمون 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 18:52  توسط تبسم  | 

شیطان

دیروز شیطان را دیدم ،در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود .......

فریب می فروخت....

مردم دورش جمع شده بودند،

هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.....

توی بساطش همه چیز بود:غرور ، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و .....

هرکس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را....

بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگیشان را .

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد.

حالم را به هم می زد.

دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند، مؤذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.

می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:

تو فرق می کنی ، تو زیرکی و مؤمن ، زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد

اینها ساده اند و گرسنه ، به جای هر چیزی فریب می خرند.

از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود .

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت ها کناربساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد.

که لابلای چیزهای دیگر بود ، دور از چشم شیطان آن را توی جیبم گذاشتم .

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .فریب خورده بودم فریب

دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود.

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .

تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم ، شیطان اما نبود.

آن وقت نشسم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم.

بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم ،

صدای قلبم را .

و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 18:19  توسط تبسم  | 

گفتگوی خدا و بنده

خدا:بنده من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است .

بنده:خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا:بنده ی من دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده:خدایا!خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا:بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده:خدایا سه رکعت زیاد است

خدا:بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده : خدایا!امروز خیلی خسته ام!راه دیگری ندارد؟

خدا:بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا رب

بنده : خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد.

خدا : بنده ی من همانجا که دراز کشید ه ای تیمم کن و بگو یا رب

بنده : خدایا هوا سرد است نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا : بند ه ی من در دلت بگو یا رب ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا : ملا ئکه ی من ! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.

ملائکه : خداوندا ! دوباره او را بیدار کردیم اما باز خوابید

خدا : ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه : پروردگارا !باز هم بیدار نمی شود

خدا : اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد.

ملائکه : خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی ؟

خدا : او جز من کسی را ندارد ..... شاید توبه کرد .......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 11:21  توسط تبسم  | 

تنها او قادر به درک عظمت عشق است

 

جزیره عشق

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند،غم،شادی،غرور،ثروت و عشق.

روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب رود پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند اما عشق راضی به ترک جزیره نشد چرا که او عاشق جزیره بود.

آن لحظه فرا رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت عشق از غرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:

غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ غرور گفت:نه ،تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایقم را کثیف می کنی!

غم در نزدیکی عشق بود عشق به او گفت:

غم آیا تو مرا با خود می بری؟ غم با صدایی حزین آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:

آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست.

عشق اینبار از شادی کمک خواست اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نشنید.

ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:

بیا عشق من تو را با خود خواهم برد.

عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی  نام یاریگرش را بپرسد.

آنها به خشکی رسیدند و پیرمرد به راه خود رفت او تازه فهمید که حتی نام آن پیرمرد را نمی داند.

از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی ؟

گفت : آری او زمان است.

عشق با تعجب گفت: زمان!

پیرمرد گفت: آری زمان چرا که او تنها قادر به درک عظمت عشق است.

تنها او.......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 9:56  توسط تبسم  |